همه چیز در باره قصه و داستان
آموزش و نقد. داستان نویسی.رمان
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
 

 

 

دختری بر روی دیوار   

 

مرد ميانسال گفت :

-ببرمت كلانتري ؟

دختر جوان با هيجان و عصبانيت پاسخ داد :

-نه نه ! اگر به كلانتري برويم دوباره فرار مي كنم . ديگر هرگز به آن خانه جهنمي و نزد زن با با ي غرغرو و فضولم ! بر نمي گردم .

مرد فكري كرد .دستي ميان موهاي خاكستري و ژوليده اش برد و با صدايي لرزان گفت :

-ببرمت خانه خودم ؟!

بقیه در ادامه مطلب

و چون دختر چيزي نگفت ، حركت كرد . درون اتومبيل بر خلاف سرماي شديد بيرون ،گرم و لذتبخش بود . دختر در صندلي عقب جابجا شد و به فكر رفت: «ديروز صبح از خانه فرار كرده بود . شب را در ميان مزاحمت ها و اذيت هاي جوانان معتاد و شرور، در پاركي گذرانده و به سختي جان سالم بدر برده بود . امروز عصر ،در  خياباني خلوت، سه جوان ،مزاحم او شده و دنبالش كرده بودند.مي خواستند او را به زور سوار اتومبيل خود كنند. او از ترس و نا اميدي به اتومبيل اين آقاي ميانسال پناه آورد ،  و  جوانها كه هوا را پس ديده ، گريخته بودند . » چند لحظه بعد كه از هيجان و التهاب اوليه بيرون آمد ،متوجه شد اتومبيل از شهر خارج شده و در بزرگ راهي  خلوت ، با سرعت زياد  ،حركت مي كند.  بي اختيار .ترس و وحشت ،بر وجودش چنگ انداخت: «منو كجا ميبره ؟ واي خدا جون ! منو به بيابان هاي خلوت ميبرد كه .....بكشد !  »

-نگهدار .ميخوام پياده بشم .

 اما ،مرد خونسرد و بي اعتنا همچنان بر سرعت اتومبيل خود اضافه مي كرد . ناگهان وارد يك جاده فرعي شد . جاده اي خاكي و پر دست انداز .دخترك با ترس دستگيره در را گرفت و سعي كرد آن را باز كند ولي با كمال وحشت متوجه شد ،درهاي اتومبيل قفل است . شروع به جيغ زدن نمود :

-كمك .. كمك ! به دادم برسيد !!

ناگهان ، بر خلاف انتظار ش، سرعت اتومبيل كم شد و راننده ترمز كرد :

-بفرماييد برويد .

دختر جوان  با سرعت در را باز كرد و از اتومبيل خارج شد . بي هدف در آن بيابان سرد و خلوت، شروع به دويدن كرد . مقداري كه دويد و از اتومبيل فاصله گرفت ،بر اثر سرما و كولاك شديد برف ايستاد . نفس زنان به اطراف خود چشم دوخت . خود را در جاده اي كاملا خلوت ،زير بارش شديد برف يافت. هوا  رو به تاريكي مي رفت ، و او  تنهاي تنها بر روي برف، كه مانند كفني سفيد، همه جا را پوشانده، ايستاده بود.  سرما تا عمق استخوانهايش نفوذ مي كرد و صداي زوزه گرگ ها از فضاي اطرافش مي آمد ، .بي اراده  به محل توقف اتومبيل نگاه كرد . مرد هنوز حركت نكرده بود . با سرعت و از شدت ترس و وحشت ،راه آمده را بازگشت و به اتومبيل رسيد . در را باز كرد و خود را در اتومبيل پرتاب نمود :

-مرا به شهر برگردان .اگر اينجا رهايم كني تلف ميشوم .

مرد خونسرد و آرام گفت :

«تا خانه من راهي نمانده است» وبه باغي اشاره كرد كه در فاصله پانصد متري آنها بود  .

دختر سكوت كرد  .اما رنگش پريده و چشمانش از حدقه بيرون زده بودند.

اتومبيل وارد باغ شد و كنار ساختماني ايستاد .در حالي كه تمام وجود او  مي لرزيد ،وارد ساختمان گرم و مرتبي شد . مرد گفت :

-غذا در يخچال است و ميتواني امشب را در اتاق روبرويت صبح كني .در اتاق هم از داخل قفل مي شود .

فردا صبح ،دختر جوان  در را باز كرد و از اتاق خارج شد . مرد ،روي يك صندلي چوبي ،روبروي عكس دختري هفده هجده ساله ، نشسته و به عكس خيره شده بود .  دخترك آب دهانش را قورت داد و گفت :

-آقا منو ببخشيد ! اول فكر كردم شما مرد بدي هستيد اما .....

ناگهان ،بغض فروخفته مرد سرباز كرد و در حالي كه به عكس روي ديوار اشاره مي كرد گفت :

-اين عكس تنها دخترم است . تنها مونس و همدمي كه در دنيا داشتم . او گول ظاهر فريبنده جواني را خورد و سال قبل، از خانه فرار كرد . چند ماه بعد از فرارش ،جسد نيم سوخته او را در همين باغ پيدا كرديم . به ياد او ،اين باغ را خريدم و ساختماني در آن ساختم تا براي هميشه در كنار روح دخترم زندگي كنم . ميدانم روح او در اينجاست و ما را مي بيند . اما ... تو را بايد به خانه ات برگردانم .

عصر همان روز ،او در خانه خودشان، و كنار زن بابايش بود ؛در حالي كه به عكس دختري هم سن و سال  خودش فكر مي كرد . .دختري كه بر روي ديوار قاب گشته بود .

پايان نوشته : محمد رضا عباس زاده كاشان

این داستان قبلا در مجله اطلاعات هفتگی نیز چاپ شده است .

 


موضوعات مرتبط: 5-داستان های کوتاه محمدرضا عباس زاده، 31-داستان های کوتاه اجتماعی
[ دوشنبه چهارم آبان 1388 ] [ 18:17 ] [ محمد رضا عباس زاده -کاشان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید . بیایید و تمام آرشیوهای سه ساله اش را زیرو رو کنید . داستان نویس شوید و بروید ! صددرصد تضمینی !! حدود هشتصد پست در باره آموزش داستان نویسی -رمان -داستان کوتاه و غیره در این وبلاگ منتظر نگاه های جستجوگر شماست . رزومه مختصر من : چاپ بیش از هفتاد داستان کوتاه در نشریات و مجلات معتبر ایران از سال 1370 تا کنون . چاپ بیش از سی مقاله و گزارش در مجلات وزین ایران .برنده جایزه داستان برگزیده مجله اطلاعات هفتگی . دو مرتبه برنده بهترین داستان طنز در مجله جوانان امروز . برنده خبرنگار افتخاری فصل و خبرنگار افتخاری سال 1390 مجله جوانان امروز . سه مجموعه داستان و دو رمان آماده چاپ دارم . متولد کاشان و عاشق داستان و رمان هستم . نظر دادن را فراموش نکنید که نشانه قدرشناسی شما در استفاده از این وبلاگ است . نظرات زیبا و پربار شما مرا در بهتر کردن این وبلاگ کمک کرده و خواهد کرد . ممنون .
موضوعات وب
امکانات وب

رمان