X
تبلیغات
همه چیز در باره قصه و داستان

همه چیز در باره قصه و داستان
آموزش و نقد. داستان نویسی.رمان
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه
 

 

 

دختری بر روی دیوار   

 

مرد ميانسال گفت :

-ببرمت كلانتري ؟

دختر جوان با هيجان و عصبانيت پاسخ داد :

-نه نه ! اگر به كلانتري برويم دوباره فرار مي كنم . ديگر هرگز به آن خانه جهنمي و نزد زن با با ي غرغرو و فضولم ! بر نمي گردم .

مرد فكري كرد .دستي ميان موهاي خاكستري و ژوليده اش برد و با صدايي لرزان گفت :

-ببرمت خانه خودم ؟!

بقیه در ادامه مطلب

و چون دختر چيزي نگفت ، حركت كرد . درون اتومبيل بر خلاف سرماي شديد بيرون ،گرم و لذتبخش بود . دختر در صندلي عقب جابجا شد و به فكر رفت: «ديروز صبح از خانه فرار كرده بود . شب را در ميان مزاحمت ها و اذيت هاي جوانان معتاد و شرور، در پاركي گذرانده و به سختي جان سالم بدر برده بود . امروز عصر ،در  خياباني خلوت، سه جوان ،مزاحم او شده و دنبالش كرده بودند.مي خواستند او را به زور سوار اتومبيل خود كنند. او از ترس و نا اميدي به اتومبيل اين آقاي ميانسال پناه آورد ،  و  جوانها كه هوا را پس ديده ، گريخته بودند . » چند لحظه بعد كه از هيجان و التهاب اوليه بيرون آمد ،متوجه شد اتومبيل از شهر خارج شده و در بزرگ راهي  خلوت ، با سرعت زياد  ،حركت مي كند.  بي اختيار .ترس و وحشت ،بر وجودش چنگ انداخت: «منو كجا ميبره ؟ واي خدا جون ! منو به بيابان هاي خلوت ميبرد كه .....بكشد !  »

-نگهدار .ميخوام پياده بشم .

 اما ،مرد خونسرد و بي اعتنا همچنان بر سرعت اتومبيل خود اضافه مي كرد . ناگهان وارد يك جاده فرعي شد . جاده اي خاكي و پر دست انداز .دخترك با ترس دستگيره در را گرفت و سعي كرد آن را باز كند ولي با كمال وحشت متوجه شد ،درهاي اتومبيل قفل است . شروع به جيغ زدن نمود :

-كمك .. كمك ! به دادم برسيد !!

ناگهان ، بر خلاف انتظار ش، سرعت اتومبيل كم شد و راننده ترمز كرد :

-بفرماييد برويد .

دختر جوان  با سرعت در را باز كرد و از اتومبيل خارج شد . بي هدف در آن بيابان سرد و خلوت، شروع به دويدن كرد . مقداري كه دويد و از اتومبيل فاصله گرفت ،بر اثر سرما و كولاك شديد برف ايستاد . نفس زنان به اطراف خود چشم دوخت . خود را در جاده اي كاملا خلوت ،زير بارش شديد برف يافت. هوا  رو به تاريكي مي رفت ، و او  تنهاي تنها بر روي برف، كه مانند كفني سفيد، همه جا را پوشانده، ايستاده بود.  سرما تا عمق استخوانهايش نفوذ مي كرد و صداي زوزه گرگ ها از فضاي اطرافش مي آمد ، .بي اراده  به محل توقف اتومبيل نگاه كرد . مرد هنوز حركت نكرده بود . با سرعت و از شدت ترس و وحشت ،راه آمده را بازگشت و به اتومبيل رسيد . در را باز كرد و خود را در اتومبيل پرتاب نمود :

-مرا به شهر برگردان .اگر اينجا رهايم كني تلف ميشوم .

مرد خونسرد و آرام گفت :

«تا خانه من راهي نمانده است» وبه باغي اشاره كرد كه در فاصله پانصد متري آنها بود  .

دختر سكوت كرد  .اما رنگش پريده و چشمانش از حدقه بيرون زده بودند.

اتومبيل وارد باغ شد و كنار ساختماني ايستاد .در حالي كه تمام وجود او  مي لرزيد ،وارد ساختمان گرم و مرتبي شد . مرد گفت :

-غذا در يخچال است و ميتواني امشب را در اتاق روبرويت صبح كني .در اتاق هم از داخل قفل مي شود .

فردا صبح ،دختر جوان  در را باز كرد و از اتاق خارج شد . مرد ،روي يك صندلي چوبي ،روبروي عكس دختري هفده هجده ساله ، نشسته و به عكس خيره شده بود .  دخترك آب دهانش را قورت داد و گفت :

-آقا منو ببخشيد ! اول فكر كردم شما مرد بدي هستيد اما .....

ناگهان ،بغض فروخفته مرد سرباز كرد و در حالي كه به عكس روي ديوار اشاره مي كرد گفت :

-اين عكس تنها دخترم است . تنها مونس و همدمي كه در دنيا داشتم . او گول ظاهر فريبنده جواني را خورد و سال قبل، از خانه فرار كرد . چند ماه بعد از فرارش ،جسد نيم سوخته او را در همين باغ پيدا كرديم . به ياد او ،اين باغ را خريدم و ساختماني در آن ساختم تا براي هميشه در كنار روح دخترم زندگي كنم . ميدانم روح او در اينجاست و ما را مي بيند . اما ... تو را بايد به خانه ات برگردانم .

عصر همان روز ،او در خانه خودشان، و كنار زن بابايش بود ؛در حالي كه به عكس دختري هم سن و سال  خودش فكر مي كرد . .دختري كه بر روي ديوار قاب گشته بود .

پايان نوشته : محمد رضا عباس زاده كاشان

این داستان قبلا در مجله اطلاعات هفتگی نیز چاپ شده است .

 


موضوعات مرتبط: 5-داستان های کوتاه محمدرضا عباس زاده، 31-داستان های کوتاه اجتماعی
[ دوشنبه چهارم آبان 1388 ] [ 18:17 ] [ محمد رضا عباس زاده -کاشان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید . بیایید و تمام آرشیوهای سه ساله اش را زیرو رو کنید . داستان نویس شوید و بروید ! صددرصد تضمینی !! حدود هشتصد پست در باره آموزش داستان نویسی -رمان -داستان کوتاه و غیره در این وبلاگ منتظر نگاه های جستجوگر شماست . رزومه مختصر من : چاپ بیش از هفتاد داستان کوتاه در نشریات و مجلات معتبر ایران از سال 1370 تا کنون . چاپ بیش از سی مقاله و گزارش در مجلات وزین ایران .برنده جایزه داستان برگزیده مجله اطلاعات هفتگی . دو مرتبه برنده بهترین داستان طنز در مجله جوانان امروز . برنده خبرنگار افتخاری فصل و خبرنگار افتخاری سال 1390 مجله جوانان امروز . سه مجموعه داستان و دو رمان آماده چاپ دارم . متولد کاشان و عاشق داستان و رمان هستم . نظر دادن را فراموش نکنید که نشانه قدرشناسی شما در استفاده از این وبلاگ است . نظرات زیبا و پربار شما مرا در بهتر کردن این وبلاگ کمک کرده و خواهد کرد . ممنون .
موضوعات وب
امکانات وب
ليست وبلاگهای به روز شدهليست وبلاگهای به روز شده Free counter and web stats

کد آهنگ

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت





Powered by WebGozar

محکوم کردن توهین به پیامبر

رمان